تبليغاتX
روستای زیبای مارین - آخر بی معرفتهاییم
چویل

دوباره مي روم سراغش , بي آنکه بدانم آخرين بار کي رفتم . يک ساعت پيش ؟ يک

 هفته پيش؟ يا شايد يک ماه پيش.

 

مي دانم آخر بي معرفتهاي جهانم . هر وقت کاري دارم مي روم. هميشه هم با دل پر

.

يک لحظه بال در مي آورم تا خود خدا. يک نفس بال مي زنم و آنجا از خود خودش

 حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم همينجا روي زمين.

 

فرود مي آيم . در جانمازم . لذت پرواز مدتها زير پوستم باقي مي ماند . آنقدر که کمتر

 

 پرهايم را به گناه آلوده کنم . مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود . تا وقتي

 

کاري دارم .

                                                  خيلي بيمعرفتم ...

+ نوشته شده در  17 Jul 2008ساعت 3:55 بعد از ظهر  توسط علی معصومی  |