|
چویل
|
دوباره مي روم سراغش , بي آنکه بدانم آخرين بار کي رفتم . يک ساعت پيش ؟ يک
هفته پيش؟ يا شايد يک ماه پيش.
مي دانم آخر بي معرفتهاي جهانم . هر وقت کاري دارم مي روم. هميشه هم با دل پر
.
يک لحظه بال در مي آورم تا خود خدا. يک نفس بال مي زنم و آنجا از خود خودش
حاجتم را مي گيرم و بر مي گردم همينجا روي زمين.
فرود مي آيم . در جانمازم . لذت پرواز مدتها زير پوستم باقي مي ماند . آنقدر که کمتر
پرهايم را به گناه آلوده کنم . مي روم و ديگر تا مدتي پيدايم نمي شود . تا وقتي
کاري دارم .
خيلي بيمعرفتم ...